تبليغاتX
نا نوشته های کویر و خورشید




















نا نوشته های کویر و خورشید

قلب من و تو ست که می خوانید

آغوش تو

آشیانه ی تمام پرستوهایی است

که به اشتیاق بهار

چشم باز می کنند.

خورشید را نگاه کن !

از لابلای انگشتان تو

طلوع می کند

ومن

که سر در گلستان آغوشت

عسل می نویسم همآره...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:51 توسط کویر| |

- بعضی ها عقیده دارند انسان بر اثر تکامل از مرحله ی حیوانی به اینجا رسید که امروز هست ... بعضی ها می گویند نه .. حاصل تصادف احتمالی اسپرم و تخمک است... بعضی هم می گویند خدا داشت گِل بازی می کرد که ناگهان دلش خواست پیکره ی انسان امروزی را بیافریند ... ولی ...

*

فرقی ندارد که ... ! هرچه باشد مهم این است که من پا به این دنیای بزرگ گذاشتم و همین این بار را فرصت دارم که خودم باشم...

باید احساس خوشبختی کنم ؛ چراکه از همان آغاز بودن من با یک حادثه ی زیبا شروع شد... اسپرم  و تخمک مرا ساختند و نه هیچ کس دیگر را...

تکامل ها به اینجا رسانیدم که این من خاص شکل بگیرم و نه هیچ فرد دیگری

خدا تصمیم گرفت مجسمه ی گلی مرا بسازد و نه هیچ پیکره ی دیگری را ...

پس من خوشبختم و باید برای این فرصتی که در اختیارم است ... برای نقش آفرینی ام در دنیا ارزش قائل باشم...

بله د... زشتی هست ... سختی هست ... بدی ، دروغ ، خیانت ، ... همه ی اینها در دنیا هست که اگر دروغ نبود ، راستی جلوه ای نداشت

اگر خیانت نبود ، وفاداران به چشم نمی آمدند ... خیر و نیکی هم بدون وجود داشتن بدی ، ارزشی پیدا نمی کردند...

*

راستی چرا به این فکر نکنم که من باید به همان زیبایی که به دنیا آمدم ، زندگی کنم و از آن خداحافظی نمایم ؟ که چرا نباید حتی زیباتر ازآن ... ؟

*

تولد من نزدیک است .. می خواهم با این نگاه زندگی را ادامه بدهم ...

زیبا تر بازی کنم انسان بودنم را ... آن هم در دنیایی پر از دروغ و بدی و خیانت ...

می خواهم شبیه آمدنم ، زلال از دنیا بروم...

*

خدایا ممنونم که مرا آفریدی .

***

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 20:32 توسط کویر| |

به شعر می ما نی .

با بالهای طلایی خویش

                          در آغوشم می گیری :

شنهای سوزان دریایی ملتهب

در من

         زبانه می کشد ؛

می نویسم !

از قبیله های عاشقی که

در دستانم زندگی می کنند ...

*

به شعر می مانی

به هیاهوی چشمه ای خروشان

در واحه ای دور.

اشتیاق هزار چادرنشین مجنونی تو.

 ومن

زنگ کاروانی را می سرایم

که از دفترم

           عبور می کند آرام ...

*

 

 

 

 

 

به شعر می مانی.

زلال آبی که

از سر انگشتانم می جوشد

و تمام کاروانهای خفته را

به شوق تو

بیدار می کند.

*

ردپای عبور یک پروانه

در چشمهای داغ کویر ...

سایه ی نخلی قدیمی

زیر بالهای طلایی خورشید ...

*

به شعر می مانی تو ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 17:43 توسط کویر| |

شوکران است این که می نوشانی ام

ومن

خواب عسل می بینم در آغوش تو!

این همه ستاره

این همه آسمان

من که پنجره ای ندارم

تورا به مهمانی خورشید ببرم.

دستانت را به من بده

وبگذار توی این شعرِآخرین

      بخوابم!

تا کندوی چشمانت را تعبیر کنم.

فردا

خورشید طلوع هم نکرد ،

دنیا همین شعرِآخرین است

که

   واژه واژه

              جام آخر را

                          می نوشانی ام...

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 22:37 توسط کویر| |

مهربانی .. زیباترین و در عین حال مظلوم ترین واژه ی دنیاست!... خیلی وقتها شده تنها باشیم و دلمان بگیرد /سیاهِ سیاه/ دوست داریم در چنین زمانهایی ، یکی بیاید... دست بکشد روی سرمان.. در آغوشش جایمان بدهد ... اصلاً فقط یکی بیاید و بپرسد : چی شده ؟ ... فقط یکی بیاید و بفهمد یک چیزیمان هست...

*

خدا دلش برای بنده هایش می تپد.. تنهایی ما را می بیند و یکی از جنس خودش را سر راه ما قرار می دهد... که نگرانمان باشد ... یکی که هی بی بهانه و تند تند sms  می دهد... حالمان را می پرسد... دوستمان دارد... مهم هستیم برایش ... و همیشه وقتی دلمان می گیرد، او می فهمد و ...

خوشحالیم... ذوق می کنیم که دیگر ...

*

چند وقتی که گذشت ، مهربانی برایمان عادی می شود... می شود یک چیز روزمره ی تکر اری. دیگر شبیه گدشته نمی بینیم أن دستهای همیشه حاضر را... دیگر گرمای آغوشی که همیشه پناهمان می دهد را حس نمی کنیم...

*

خدا قهر می کند با ما ...  دلش می گیرد برای مظلومیت بنده های مهربانش... آن وقت...

*

مراقب باشیم به آدم های مهربان دور و برمان عادت نکنیم... آنها همان طور که آرام آمده اند ، به آرامی از زندگی ما بیرون می روند...

وبعد ما می مانیم و همان تنهایی های دلگیر همیشه های قدیم...

وبعد ...

***

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 19:37 توسط کویر| |


نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 14:53 توسط کویر| |

بازی سنگ و آب است زندگی !

دایره ها

    بزرگتر که می شوند

از خاطرات یکدیگر فاصله می گیرند

و همآغوشی آب و آفتاب

      یادشان نمی ماند.

*

تو اما

همین جا بمان !

و به برکه نگاه کن :

- دایره ها تمام می شوند...

-سنگریزه ها آرام می گیرند ...

آفتاب به خانه ی خود برمی گردد

و تو می مانی در آینه ی آب

که سر بر آغوش من

             به خواب رفته ای ...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 16:30 توسط کویر| |

گوشه تا گوشه ی صحرا تو بخواب و نهراس

                                    شیرها خاطرشان هست که آهوی منی ....

 

 

از طرف کویر...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 20:12 توسط کویر| |

نه من می توانم

نه تو .

زخم با کارد سفر کرده در خود

          چه می تواند کند .... ؟

نزارقبانی ...

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 16:25 توسط کویر| |

 

اولین بار کویر بود که منو با " اوشو " آشنا کرد و این متن رو به من داد. من خیلی حال کردم و تمام کارای اوشو رو خریدم و با اکثرشون زندگی کردم. قرار بود که یه پست من توی این وب بذارم و یکی هم کویر اما اون یه کم گرفتار زندگی شده و وقت نکرده بنویسه بنابراین این متن رو از طرف کویر برای شما میذارم امیدوارم به درد بخوره که به درد من خیلی خورد

و واسه کویر دعا کنید که یه خورشید گرم و همیشگی واسه خودش پیدا کنه که ... کویر خوب وپاکی یه.

بازسازي ساختار ازدواج از دیدگاه اوشو

 

ازدواج بايد در مرتبه دوم باشد، پديده ي اوليه بايد عشق باشد؛ آنوقت مي توانيد باهم باشيد. اين باهم بودن، بايد يك دوستي و يك مسئوليت باشد. وقتي كه دو نفر عاشق يكديگرباشند، مسئول هستند، از يكديگر مراقبت مي كنند. براي ايجاد چنين مسئوليت ومراقبتي به هيچ قانوني نياز نيست؛ هيچ قانوني قادر به ايجاد آن نيست. در بالاترين حدّ، قانون مي تواند ساختاري تشريفاتي بر شماتحميل كند كه عشق و دوستي شما را نابود خواهد كرد.

 

درعين حال، چون بايد در يك جامعه زندگي كنيد، مي توانيد ازدواج كنيد، ولي ازدواج بايد در مرتبه دوم بماند. ازدواج بايد فقط به اين دليل باشد كه شما يكديگر را دوست داريد؛ ازدواج بايد حاصل عشق شما باشد، نه برعكس. در گذشته چنين بوده كه اول ازدواج مي كردند و سپس مي توانستند همديگر را دوست داشته باشند.

 

اين غيرممكن است: كسي نمي تواند عشق را اداره كند، هيچكس قدرت ندارد كه عشق را خلق كند. عشق وقتي روي مي دهدكه اتفاق افتاده باشد.

 

مي تواني دو نفر را كنار همديگر قرار دهي. و اين كاري است كه در طول قرون انجام شده است. اين دو نفر را به ازدواج هم مي آوريد. و وقتيكه دو نفر باهم باشند، شروع مي كنند به دوست داشتن همديگر. درست مانند خواهران كه برادرانشان رادوست دارند و برادراني كه خواهرشان را دوست دارند. اين يك ترتيبات تحميلي است. و وقتيكه دو نفر باهم هستند، نوعي ازخوش آمدن و دوست داشتن پديد مي آيد و اين دو نفر به هم متكّي مي شوند و از همديگر استفاده مي كنند.

 

ولي عشق؟! اين رابطه اي كاملاً متفاوت است. اگر ازدواج اول بيايد، تقريباً غيرممكن است كه عشق هرگز بتواند رخ دهد.

درواقع، ازدواج را براي ممانعت از عشق ابداع كرده اند، زيرا عشق خطرناك است. عشق تو را به چنان اوج هايي از خوشي وسرور و شعف و شعر مي برد كه براي جامعه خطرناك است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندايي بالا بروند و چيزها را از آن ژرفاها و از آن بلندي ها ببينند. زيرا اگر فردي عشق را بشناسد، ديگر چيزهاي ديگر هرگز او را ارضاء نخواهند كرد. آنوقت ديگر نمي تواني او را با يك حساب بانكي درشت راضي نگه داري، نه. حساب بانكي درشت كمكي نخواهد كرد، اينك او چيزي درمورد ثروت واقعي مي داند.

 

اگر انساني عشق را شناخته و آن بلندي هاي شعف انگيز را تجربه كرده باشد، قادر نخواهي بود كه او را جذب بازي هاي سياسي كني. چه اهميتي دارد؟! قادر نيستي او را به كارهاي زشت غيرانساني وادار كني. او ترجيح مي دهد كه انساني فقير باقي بماند، ولي عشقش جاري باشد. زماني كه عشق را بكشي ــ و ازدواج تلاشي است براي كشتن عشق ــ وقتي كه عشق را بكشي،آنگاه آن انرژي فرد كه ديگر در عشق مصرف نمي شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره كشي شود.

 

مي تواني از او يك سرباز بسازي، او سربازي خطرناك خواهد بود. او آماده است تا بكشد ــ هربهانه اي كافي است كه او براي كشتن يا كشته شدن آماده شود. او لبريز از ناكامي ها و خشم هاست: مي تواني او را به هرجهتِ جاه طلبانه اي سوق بدهي.

او يك سياست كار خواهد شد....

 

كساني هستند كه عشق را نشناخته اند. عشقي كه ناكام مانده باشد، به طمعي عظيم تبديل مي شود: عشقِ ناكام مانده به خشونتي عظيم تبديل مي شود و تو را وارد دنياي جاه طلبي ها مي كند. عشقِ ناكام مانده، بسيار ويرانگر است.

 

ولي جامعه به افراد ويرانگر نياز دارد. به ارتش هاي بزرگ نياز دارد؛ به ارتش هايي از سياست بازها نياز دارد، به لشگرهايي ازمنشي ها، كارمندان دفتري و غيره نياز دارد. جامعه به افرادي نياز دارد كه بتوانند هركاري را انجام دهند. زيرا آنان در زندگي،هيچ چيز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتي شاعرانه را در زندگي لمس نكرده اند؛ آنان مي توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فكر كنند كه همه ي زندگي همين است.

 

عشق خطرناك است.

 

من مايلم كه عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجي صورت مي گيرد، بايد محصولي جانبي از عشق باشد و بايددر مرتبه دوم قرار بگيرد.

 

اگر روزي عشق از بين رفت، براي ازبين بردن ازدواج هيچ مانعي نبايد وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج كنند، هردوبايد باهم توافق داشته باشند. ولي براي طلاق گرفتن، حتي اگر يك نفر بخواهد طلاق بگيرد، همين بايد كافي باشد. براي طلاق نبايد به توافق دو نفر نياز باشد. هم اكنون، براي ازدواج هيچ مانعي وجود ندارد. هر دو احمقي مي توانند به اداره ثبت بروند وازدواج كنند! ولي براي طلاق هزار و يك مانع وجود دارد.

 

اين رويكردي بسيار جنون آميز است.

 

به نظر من، وقتي دو نفر بخواهند ازدواج كنند، انواع موانع بايد ايجاد شود: بايد به آنان گفته شود: ”دوسال صبر كنيد. دوسال باهم زندگي كنيد و پس از دو سال، اگر بازهم مايل به ازدواج باهم بوديد، برگرديد.“

 

مردم بايد مجاز باشند باهم زندگي كنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببينند كه آيا باهم جور هستند يا نه؟ آيا مي توانند در زندگي باهم يك هماهنگي ايجاد كنند يا نه؟

 

ولي هركسي مي تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج كند و هيچكس برايشان مانعي ايجاد نمي كند. اين مسخره است. ووقتي بخواهي كه جدا شوي، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پليس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و باطلاق مخالف.

 

من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بين مردم فقط بايد يك رابطه دوستانه، يك مسئوليت و يك حمايت وجودداشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نبايد اجازه داد كه ازدواج امري آسان باشد. مردم بايد فرصت بيابند تا يكديگررا آزمايش كنند، در انواع موقعيت ها با هم زندگي كنند. ازدواج، فقط به دلايل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نبايد مجازباشد.

 

بگذار اوضاع خنك شود، بگذار اوضاع معمولي شود، بگذار تا ببينند چگونه با زندگي معمولي و مشكلات روزمرّه كنار مي آيند و تنهادر آن صورت بايد مجاز باشند كه با هم ازدواج كنند.

 

آن ازدواج نيز بايد موقتي باشد. شايد بايد هر دو سال يك بار بازگردند و آن را تمديد كنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پايان يافته است.

مجوز ازدواج بايد هردوسال تمديد شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هيچ مانعي نبايد ايجاد شود.

 

__._,_.___

 

.

__,_._,___

 



 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 23:21 توسط کویر| |


Design By : Night Skin